ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
82
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
به جامه و سلاح آراسته بودند . اخبار ابن الاشعث و كشته شدن او چون نامهء عبد الرحمان ، ابن الاشعث به حجاج رسيد در جواب او را از اين كه در قلمرو رتبيل از پيشروى باز ايستاده است ، توبيخ نمود و فرمان داد كه پيش رود ، حصارهايشان را ويران سازد ، جنگاورانشان را بكشد و زن و فرزندانشان را به اسارت گيرد . عبد الرحمان ابن الاشعث دو بار ديگر به حجاج نامه نوشت از حمله و هجوم تا آنگاه كه كارها ساخته آيد ، عذر آورد . حجاج براى او نوشت ، اگر تو از پيشروى در بلاد خصم ناتوان شدهاى ، برادرت اسحق را به فرماندهى سپاه مىگمارم . عبد الرحمان سپاه را گرد آورد و نامهء حجاج بر آنان بخواند و گفت : ما چنان انديشيده بوديم پيشروى در سرزمين دشمن را رها كنيم و در اين باب تصميمى گرفته بوديم من به حجاج نوشتم و او چنين پاسخى داده كه مرا به عجز و ناتوانى نسبت داده و گفته است تا شما را به درون سرزمين دشمن پيش ببرم و من يكى از افراد شما هستم تا شما چه گوييد ؟ سپاهيان بانگ برآوردند و گفتند ما نه به سخن حجاج گوش مىدهيم و نه فرمانش را گردن مىنهيم . ابو الطفيل عامر بن واثلة الكنانى فرياد زد كه اين دشمن خدا را خلع كنيد و با امير عبد الرحمان بيعت نماييد . مردم نيز از هر سو بانگ برآوردند . چنين كنيم . چنين كنيم . عبد المؤمن بن شبث بن ربعى گفت : به سوى حجاج ، اين دشمن خدا بازگرديد و او را از بلادتان دور سازيد . سپاهيان گرد عبد الرحمان را گرفتند و با او بيعت كردند و به يارى او او زبان دادند و خواستند تا برود و حجاج را خلع كند و براند و در اين بيعت نامى از عبد الملك نيامده بود . عبد الرحمان با رتبيل صلح كرد بدين قرار كه اگر پيروز شد ، تا زنده است خراج از رتبيل بردارد و اگر شكست خورد رتبيل به يارىاش برخيزد . عبد الرحمان ، عياض بن هميان الشيبانى را بر بست فرمانروايى داد و عبد اللّه بن عامر التيمى را بر زرنج . و خرشة بن [ 1 ] عمرو التيمى را بر كرمان . و با سپاه خود روانهء عراق شد و اعشاى همدان در برابر او ، در مدح او و ذم حجاج شعر مىخواند . عبد الرحمان ، عطية بن عمرو العنبرى [ 2 ] را بر مقدمه بفرستاد . چون به فارس رسيد ، در باب عبد الملك پرسيدند گفت : چون حجاج را خلع كرديم عبد الملك را نيز خلع كردهايم . مردم بدان شرط كه به سنت عمل كند و با اهل ضلالت جهاد نمايد ، با او بيعت نمودند . حجاج به عبد الملك نامه نوشت و او را از آنچه رفته بود ، آگاه ساخت و از او يارى طلبيد . مهلب از خراسان به حجاج نوشت كه متعرض مردم عراق نشود تا به خانوادههاى خود بپيوندند . حجاج از اين نامه به خشم آمد و او را به همدستى با عبد الرحمان بن الاشعث متهم ساخت . عبد الملك
--> [ ( 1 ) ] حرثه . [ ( 2 ) ] العيرنى .